صدایی که در آسمانها پیچید وبر دل دو عاشق نشست

 

روزی مجنون با هزارانشوق و آرزو به در خونه لیلی اومد و در زد

صدای لیلی رو شنید که می پرسید : کیست

مجنون گفت : منم در را باز کن

اما لیلی در را باز نکرد !!!

مجنون رفت و روزها در بیابان با آه و فغان سپری کرد که چرا لیلی اش چنین کرده

تا اینکه باز به در خونه لیلی رفت و باز هم در زد .

لیلی پرسید : کیست ؟

و مجنون جواب داد : توآم !!!

و درب منزل گشوده شد .

سلام به تمام دوستانمان و با تبریک سال نو به تک تک آنها .

این مطلب رو به خاطر دوست عزیزی نوشته ایم که هدیه ای گرانبها به ما دادند .

آقا مهدی از عشق برایمان نوشته بودند . و یکی از دستنوشته های خودشون رو

با تمام محبت قلبیشون به ما تقدیم کرده بودند .

دوست عزیزمان راز این داستان رو وقتی متوجه بشی پی به حقیقت عشق هم خواهی برد

تنها بدون عشق چیزی نیست که بشه اونو معنی کرد تنها باید اثباتش کنی .

و ما میدانیم قلبی این چنین پاک جایگاه والاترین عشق خواهد بود .

یا حق .

/ 2 نظر / 4 بازدید
حسن

سلام . وبلاگ خوبی دارین . یه سری هم به کلبه من بزنید[لبخند]

arezoo

سلام دوست من امروز وبلاگ با موضوع "سن ازدواج و تفاوت سنی بین زن و مرد " بروز شد منتظر حضور سبزتون هستم موفقیت پشت قدمهات دوست من