مجنونی از یزد ولیلی‌ای از زاهدان

 

درست نقطه مقابل پسر،  که حتی یه خونه هم از خودشون نداشتند پدر سعیده که از زاهدان به یزد اومده بود یه خونه کوچولو تومحله‌های پایین شهر(اجازه بدین اسم نبرم) اجاره کرده بودن. مجید از مادرش وخونواده خواست که براش برن خواستگاری ولی مگه کسی قبول می‌کرد مگه دختر قحط بود که حالا یه غریبه از زاهدان!! ولی اصرارای مجید باعث شد بالاخره خونواده رو راضی کنه که برن خواستگاری؛ نمیدونم مراسم خواستگاری چطوری طی شد ولی مادر مجید تعریف کرد که خودش و 2تا دختراش رفته بودن برای خواستگاری ولی اتاق پرشده بود و دیگه جایی برای نشستن نبود، مادر مجید وقتی اومد خونه خیلی عصبانی شد وگفت که اصلا راضی نیست؛ "آخه مجید خودت فکرکن برادر بزرگترتو ببین پدرزنش براعید 10میلیون بهش داده بود ولی تو چی!!!" مجید گوشش به این حرفا بدهکار نبود الاوبلا همین رو میخواست، رفت با حاج سید ج.ح که یکی از علمای مشهور وموردعلاقه مردم یزد و از دوستان باباش هم بود صحبت کرد حاج سیدج.ح با خونواده مجید صحبت کرد که همه‌چیز پول نیست وبالاخره با کلی بکش وپسکش مجید به آرزوش رسید.

 روز عقد مجید وسعیده، سعیده یه دست از لباس‌های

زاهدانی که دو طرف چاک داره پوشیده بود مجید که براش عادی بود ولی اون روز مادر مجید وقتی سعیده رو با اون لباسا دید خیلی گریه کرد.

حدود 4-5 ماهی از عقدشون می‌گذشت سعیده جاشو تو دل همه باز کرده بود، حرف زدن واخلاق این دختر طوری بود که همه رو شیفته خودش کرده بود حتی مادر مجیدرو. خانم م.ن میگفت: نمیدونم چطوری بود ولی همه دوست داشتن باهاش صحبت کنن. در همین وقتا بود که سعیده خیلی سرفه می‌کرد گفتن حتما سرماخوردگیه ولی بعد مدتی که سرفه‌ها تموم نشد رفتن دکترو دکتر در عین ناباوری گفت که سرطان حنجرست. کم‌کم گلوی سعیده خیلی بزرگ شد به صورتی که کاملا مشخص بود؛ مجید به هردری زد هرجا میگفتن خوبه سعیده رو می‌برد اونجا، اصفهان، تهران بیمارستانای مختلف ولی بهبودی دیده نمیشد مجید تصمیم گرفت که عروسی بگیرن و برن خونه خودشون، خودش بهترین سرویس چوب رو حدود 40 میلیون از تهران خرید تمام جهیزیه روخودش خرید بدون اینکه به بقیه چیزی بگه، دوست نداشت سعیده جلو عروس بزرگیشون کم  بیاره هرچند که هیچ‌کدوم از اینا برا خودش ارزشی نداشت اونفقط سعیده رومیخواست اونم  سالم.

برای لباس عروسیش یه خیاط ماهر گرفتن تا لباس رو طوری بدوزه که تورم گردن سعیده دیده نشه عروسی روتو بهترین تالار یزد برگزار کردند باهمه تشریفات.

 مدتی بود شیمی‌درمانی روشروع کرده بودن ولی باورکردنی نبود موهای سعیده تغییری نکرده بود، گلوش خیلی درد میکرد نمیتونست لقمه‌های غذا روبخوره، مجید مثل بچه‌ها غان غان میکرد و با ماشین‌بازی چندلقمه‌ای روبهش میداد. اون شب حالش خیلی بد شد مجید ماشین رو روشن کرد و سعیده رو عقب ماشین خوابوند و رفت خونه خودشون و خواهر کوچیکشو که خیلی به سعیده علاقه داشت رو برداشت ورفتن بیمارستان توی راه پشت ماشین مجید کلی گریه کرد، سعیده دستشو زد به خواهر مجید و گفت به مجید بگوگریه نکنه، توی بیمارستان مجید کلی به این در واون در زد تا مسولین رو راضی کنه که خودش به عنوان پادار سعیده کنارش بمونه چون باید حتما یه خانم این کار رو به عهده میگرفت.

توی اتاق مجید از کنار تخت سعیده تکون نمیخورد نزدیکای صبح بود که سعیده صورتش رو به طرف مجیدبرگردوند و یه لبخند به روش زد و تموم کرد. همه چیز تموم شد همه چیز برای مجید.

یه تخت 2 طبقه توی امامزاده جعفر خرید (قیمتش الان یادم نیست چند میلیون بود) می‌خواست خودشم با سعیده بره ولی مگه میشد! نگذاشت کسی سعیده رو ببینه می‌گفت خانمم جوون بوده دوست ندارم کسی بدنشوببینه، خودش رفت اونو با دستای خودش توی قبر گذاشت، بند کفنشو باز کرد و تا می‌تونست برای آخرین دفعه بوسیدش بعد همونجا به همه حاضرین روکرد و گفت من یه دعایی توی دلم -میکنم همه شما آمین بگین مجید دعا رو کرد وهمه آمین گفتن بگذرم از گریه‌ها و زخمی کردن خودش که دل همه روکباب کرد همه میگفتن حالا مجید چیکار میکنه بدون سعیده! اینا که عشقشون غیر عشقای الان بودمثل لیلی ومجنون.

 بعدها مجید به مادرش گفت که چرا خدا حرفاشو گوش نمیکنه، سعیده که از دست رفت و اون روز با اینکه دعا کردم تا قبل هفت سعیده منم برم پیشش و همه آمین گفتن پس چراهنوز هستم؛ وقتی سنگ قبر رو گذاشتن تازه همه متوجه  که سعیده یک سال از مجید بزرگتر بوده او متولد 60 بود ولی مجید در این مورد با هیچ‌کسی صحبت نکرده بود.

2سال از وقتی که سعیده از این دنیا رفته میگذره و مجید نه سرکار میره نه مهمونی، تنها جایی که میره امامزادس کنار قبر سعیده و بعدش برمیگرده خونه پدریش، خونه خودش و سعیده خالی خالیه همه اثاث رو آوردن زیرزمین، هرازگاهی مجید نصف شبا گم میشه، الان دیگه همه میدونن کجا میره، زیرزمین کنار اثاث‌ها میشینه و گریه میکنه، سالگرد ازدواجشونم همونجا توی زیرزمین وقتی همه خواب بودن تنها گرفت و فقط مادر مجید بود که این صحنه رو دید و آرام کنار دیوار اشک ریخت.

بااینکه 2 سالی میشه که سعیده رفته ولی کسی جرات حرف زدن و بیرون آوردن مجید رو از عزاداری رونداره بالاخره عموی بزرگ مجید بهش گفت که سعیده خیلی خوب بود عمو درست ولی مرگ حقه ونمیشه که اینطور زندگی کرد توهم جوونی و باید به فکر یه زندگی جدید و ازدواج باشی مجید خیلی عصبانی شد وگفت خدا یکی زنم یکی وبلندشد و رفت وحالا...

اصلا باورم نمیشد توی این زمونه پسری اینجوری باشه گفتم ثبتش کنم شاید روزی یکی از ماها توی امامزاده یزد مردی رو با ریشای بزرگ و لباس مشکی وچشمای آبی که تنها کنار قبر سعیده نامی نشسته رودیدیم که داره دردودل میکنه

اونوقت بدونیم که او همون مجنون ساله.

پ.ن: دانشجویانی که با دکتر میزانیان شبکه یا مهندسی اینترنت دارند درصورت درخواست می‌توانند سوالات بین‌ترم، میان‌ترم، پایان‌ترم را بگیرند یعنی از همین‌جا دانلود کنند!!

 
/ 0 نظر / 8 بازدید